![]() |
![]() |
|
| مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد، اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد... |
|
اتفاقی كوچــک است هــر بار می افــتــد ! مـن دو تـكـه می شـوم : نـيـمی را بـــــاد می بــرد نـيـمـی را کـسی كـه نمی شـناســــم ...!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:40 توسط علی پزشکی |
|
|
این یک واقعیت محض است که تـلاش برای فراموش کردن کسانی که دوستـشان داری ، درست مانند این است که بخواهی کسانی را که تا به حال ندیده ای به خاطـر بیاوری! مدت خیلی زیادی از آخرین باری که سر خاک پدرم رفـته بودم میگذشت ، تا اینکه تصمیم گرفتم امروز، که مصادف با دهمین سالگرد رفـتـنـش بود بروم و دیداری تازه کـنـم . قبل از ظهر بود که تـنها به دیدنـش رفتم و وقتی سر مزارش رسیدم جا خوردم ! درختی که در کنار آرامگاهش بود و این همه بزرگ شده بود ... از خودم خجالت کشیدم . نمیدانم چرا ایـنـقـدر این درخت به نظرم زیبا و با شکوه آمد ، شاید به این خاطر که خاک پدرم به این درخت پر و بال داده و روح بزرگــش از درخت محافظت میکنـد ! وقت رفتن توی دلم گـفتـم : خداحافظ پــدر ، دلــم خیلی برایت تنگ شــــــــــده ... یک لــحظـه به نظـرم آمــد کـه شاخه های درخت هم با نسیمی حرکت کردند، گویی برایم دست تکان دادنــــــــد ...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:17 توسط علی پزشکی |
|
|
دوستی میخواهـم : نابـیـنا ! کـه خــط بـریـل بـدانــد و فصل به فصل تـنـم را بخوانــد ... دستـش را بگیـرم بازو بـه بازو چشمش شــوم و عـصایــــش دنـیا را برایـش تـعریف کـنـــم و تمام زشتیهای جهــان را برای او از قـلــم بـیـنــــدازم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:8 توسط علی پزشکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر احساسات من در هنگام تنهاییم هست؛ من اینجا نه کسی رو محاکمه می کنم و نه دوست دارم کسی من رو محاکمه کنه ...! درضمن دوستانی که تمایل دارند از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند... شاد باشید و بدرود |
| پیوندها |
|
نیمه آشکار من ! پروفایل مدیر وبلاگ |
|
RSS
|