تبليغاتX
خلوتگاه من
مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد، اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد...
 

 

کـوله بارخاطراتـت را زمین بگـذار ،

بـیـا در کنار هفت سین بـنـشـیـن و خستگی در کـن ...

دهانی تازه کن با سیب سرخ و شیرین ،

چشمی روشن کن بـه نور شمع سر سفره ،

مشامی تازه کن با بوی خوش سنبل و نسیم بهاری ،

و پوست خود را با طـراوت سبزه شاداب کن ...

~~~~~~~~~~~~~~

حالا به این تیک تاک بی وقفه گوش کـن ،

جوری که انگار تا به حال آن را نشنیده ای !

سالی دیگر می آیـد ، درنگ جایز نیست ،

کولـه بار خود را بردار و به راهت ادامه بده ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:17  توسط علی پزشکی | 
 

 

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط علی پزشکی | 

 

   

می خواهی بروی ؟!

پس بی بهانه برو !

بيدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...

صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهايت سرد است ،

و من می دانم :

محبت ساختگیـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ،

آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت  ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~

هرگز گمان مکن که :

به سان راهها بر گامهايت پهن می شوم ،

و التماست ميکنم که برگردی تا چشمانم را سايبان شوی !

نمی گويم تو کوه سرفرازی ،

نمی گويم درمانم در دستان توست ،

نمی گويم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !

نمی گويم که قلبم به تو محتاج است ،

نمی گويم که بی تو زندگی سراب است ،

که نفسهايم بی تو به شماره خواهند افتاد ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~

نه محبت پول خرديـست در دستان تو ،

و نه من گدايی هستـم دست گشوده فرا روي تو !

نه ، نه عزیزم ، اين ممکن نيست !

چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نيست ...

مي خواهی بروی ؟

اين راه ، اين هم تو !

ولی حالا که می روی ، بدان :

هر گاه خواستی برگردی ،

بسترت بالشی خاردار خواهد بود ،

و پيشوازت چشمانيست که ديگر هيچگاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد ...

مي خواهي بروي ؟

پس نه حرفی بزن و نه چيزی بگو ،

ديگر حتی نگاهـم هم نکن !

نيست شو چون غريبه ها در مه و دود ...

دلبستـه چه چيزی بودی ، که نـتوانستی بگويی ؟!

و اکنون در پی ديدن هزاران عيب منی !

مي خواهی بروی ، بي بهانه برو ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:17  توسط علی پزشکی | 
 
TinyPic image 

از تو گـسـستـه ام دیـگـر ،

و اینک آتش درونم را آرامشـیسـت ...

دشمن جاودانی ام :

اکنون باید یاد بگیری ،

که چگونه با تمام قلب عاشق باشی .

~~~~~~~~~~~~~~

نه نیاز به دعایت دارم ،

و نه انتظار نگاهی به وداع ...

کمی شراب، التهاب دل را فرو می نشاند ،

و تاریکی شب آن را می پوشاند .

من اینک رها شده ام ، با زندگی آسوده ...

خوابی سنگین خواهم کرد !

تا سپیده دمان با بانگ خود ،

شادی را برایم به ارمغان آورد ...

جدایی از تو هدیه ایـسـت،

و فراموشی تو نعمتی !

اما عزیز من ، آیا مردی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نـهـادم،

بر دوش خواهد کشـیــد ...؟!

 (با الهام از شعری از : آنا آخماتوا)

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:44  توسط علی پزشکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر
احساسات من در هنگام تنهاییم
هست؛ من اینجا نه کسی رو
محاکمه می کنم و نه دوست دارم
کسی من رو محاکمه کنه ...!
درضمن دوستانی که تمایل دارند
از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند
نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند...
شاد باشید و بدرود

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
نیمه آشکار من !
پروفایل مدیر وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Kaveh_666 myadytum_Kaveh_666





Powered by WebGozar

<