![]() |
![]() |
|
| پاکنويس روزها چه فايده ای دارد ، وقتی که چرک نويسش را نمی توان دور ريخت ؟! |
|
گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم : نه لبخند می زنیم ؛ نه شکایت می کنیم ! فقط احمقانه سکوت می کنیم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:17 توسط علی پزشکی |
|
|
تقصیر من بود که سراغ سایه را از خورشید میگرفتم ، و سراغ تو را از وسعت دور دریاها ... سراغ قدمهایت را از راه هایی می گرفتم که هرگز حتی خواب عبورت را هم ندیده بودند ... ! تقصیر من بود که شبها با فکر تو به خواب می رفتم تا آسمان خواب هایم بوی تو را داشته باشد ... تقصیر من بود که برای دیدنت نفس های بیهوده ام را می شمردم ... نباید گره خیال و خاطره را از حقیقت و روزمرگی باز می کردم : چرا که رویای بودن با تو ، زیر باران پاییزامسال برای یک عمر سرگردانی من کافی بود ... خودم کردم که لعـنـت بر خودم بـــــــــــــــــــــــــــا د !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 2:17 توسط علی پزشکی |
|
|
گر بي وفايي لايق عاشق نباشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 23:17 توسط علی پزشکی |
|
|
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک دو ساله را قبول می کنم ! می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است ! می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است ، چون می توانم آن را بخورم !!!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم !
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .
می خواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتم رنگها ،
جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم ، وقتی نمی دانستم که چه
چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم ...
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند .
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از
پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من
پرشود ازکوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورتحساب ،
جریمه وبیکاری و جدایی ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، و به ...
این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک ، مال شما.
" من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم!!! "
نویسنده : سانیتا سالگا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 2:17 توسط علی پزشکی |
|
|
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود ...
راهي از رنج و عشق و صبوري... هر قطره را لياقت دريا نيست.قطره عبور كرد و گذشت، قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت... و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت ... آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت :
حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 6:17 توسط علی پزشکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر احساسات من در هنگام تنهاییم هست؛ من اینجا نه کسی رو محاکمه می کنم و نه دوست دارم کسی من رو محاکمه کنه ...! درضمن دوستانی که تمایل دارند از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند... شاد باشید و بدرود |
| پیوندها |
|
نیمه آشکار من ! پروفایل مدیر وبلاگ |
|
RSS
|