![]() |
![]() |
|
| مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد، اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد... |
|
می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم ، با آزادی کنارت باشم ، بدون اصرار تو را بخواهم ...
با احساس گناه ترکت نکنم ، با سرزنش از تو انتقاد نکنم ، و با تحقیر به تو کمک نکنم ....
اگر تو نیز چنین باشی ، یکدیگر را غنی خواهیم ساخت ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 4:9 توسط علی پزشکی |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد : " عشق چیست ؟! "
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني ! "
استاد پرسيد : " چه آوردي ؟! "
پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين ، تا انتهاي گندم زار رفتم ..." استاد گفت :
" عشق يعني همين"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 3:17 توسط علی پزشکی |
|
![]() بـرو ای دوست، برو!
بـرو ای دختر پالان محبت بر دوش ، برو ... من دگر سـيـرم ، ســـيـــر...! سيرم از اين عشق دو پهلوی تو پست ، تـف بر آن خاکی كه تو را پروردسـت ! گر طلا نـيـسـت مرا، زادهی رنجم و پروردهی دامان شرف ... دل من چون دل تو، صحنهی دلقـكـها نـيـسـت ، ديده ام ، مسخره خندهی چشمكها نـيـسـت ، دل من مأمن صد شور و بسی فرياد است، تك تك ساعت، پايان شب بيداد است، دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست : شعلهی آتش شيرين شكن فرهاد است ! حيف از اين قـلـبـم، از اين قـلب طرب پرور، كه به فرمان تو، تسليم تو جانی كردم، حيف از اين عمر، كه با سوز شراری جانسوز، پايمال هوسی هرزه و آنی كردم ! درعوض با من شوريده، چه كردي نامرد؟! دل به من دادي؟ نيست؟!!! صحبت از دل مكن، اين لانهی شهوت، دل نيست ... دل سپردن اگر اين است، كه اين مشكل نيست : هـان! بگير، اين دلت، از سينه فكنديم بدر! ببرش دور، بـــــبـــــــــــر... !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 4:17 توسط علی پزشکی |
|
|
يادته يه روزي بهم گفتي :
هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون ، که نکنه نامردي اشکهاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نيومد چي؟! گفتي : اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه اش ميگيره ...! گفتم : يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نذار ... گفتي : به چَشم ... ! حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...! و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي ... !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 4:40 توسط علی پزشکی |
|
|
مشت ميكوبم بر در ، پنجه مي سايم بر پنجره ها ، من دچار خفقانم خفقان ! من به تنگ آمده ام از همه چيز ، بگذاريد هواري بزنم :
آهاااااااااااااااااي !!!
با شما هستم : اين درها را باز كنيد ، من بدنبال فضائي ميگردم ... لب بامي ، سر كوهي ، دل صحرايي ، كه در آنجا نفسي تازه كنم ...
آ...................ه !!!
ميخواهم فرياد بلندي بكشم ! كه صدايم به شما هم برسد... من هوارم را سر خواهم داد : چاره درد مرا بايد اين داد كند ... از شما خفتهَ چند چه كسي مي آيد با من فرياد كند ؟
فريدون مشيري
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:10 توسط علی پزشکی |
|
|
مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داری ..."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 3:17 توسط علی پزشکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر احساسات من در هنگام تنهاییم هست؛ من اینجا نه کسی رو محاکمه می کنم و نه دوست دارم کسی من رو محاکمه کنه ...! درضمن دوستانی که تمایل دارند از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند... شاد باشید و بدرود |
| پیوندها |
|
نیمه آشکار من ! پروفایل مدیر وبلاگ |
|
RSS
|