تبليغاتX
خلوتگاه من
مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد، اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد...
 

 

می دونم تـلخ می نویسم، می دونم !!!

اون آدم همیشه شاد، تو تـنهایـی و دلتنگیـش گـم شد ...

به خدا دستم نمیره دروغ بنویسم،

دستم نمیره بنویسم : " آهـــــــــــــــای من خوشبختم ! "

بنویسم چیزی تو این روزگار گم نکردم ...

" روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم "

پس شما رو به خدا، تحملم کنید ولی نصیحتم نکنید !!!

" به امید روزای بهتر "

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:0  توسط علی پزشکی | 

 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم : عزيزم  اين کار را نکن!

 نگفتم : برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده ...

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه ؟!

رويم را برگرداندم !!!

حالا او رفته، و من :

تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

نگفتم : عزيزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم،

نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاريم ،

 چون تمام آنچه ما ميخواهيم عشق و وفا داری و مهلت است ...

گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد !!!

حالا او رفته، و من :

 تمام چيزهايی را که نگفتم ميشنوم ...

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم ،

نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود ،

فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد !!!

اما حالا تنها کاری که میکنم :

گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم ...

نگفتم : بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم ،

نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ،

گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت !!!

او رفت و مرا تنها گذاشت:

 تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ...

(The Things I Didn't Say... (Shel Silverstein
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:17  توسط علی پزشکی | 
 

 

مدتیست که دیگر تقویمم را ورق نمی زنم ،

حتی حوصله کنار زدن پرده را ندارم ،

  چه برسد به باز کردن پنجره !!!

حال عجیـبی دارم :

همه چیز از نبودنت حکایت می کند ،

 به جز دلم که مانند دانه ای در دل خاک ،

در انتظار آمدن بهار اسـت ...

 

       " می دانم که می آیی : خیلی زود ! "

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 5:17  توسط علی پزشکی | 
 

Image hosting by TinyPic

دست که تکان دادم ،

    تازه فهمیـدم که دیگر حتی :

              غبار جاده هم تسکینم نمی دهد ...

 

حالا لحظه ها سنگین تر می گذرند ،

     و تـنها خـلـوت اتـاقـم می دانـد :

    که چقدر بی تاب بازگشتت هستم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 17:0  توسط علی پزشکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر
احساسات من در هنگام تنهاییم
هست؛ من اینجا نه کسی رو
محاکمه می کنم و نه دوست دارم
کسی من رو محاکمه کنه ...!
درضمن دوستانی که تمایل دارند
از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند
نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند...
شاد باشید و بدرود

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
پیوندها
نیمه آشکار من !
پروفایل مدیر وبلاگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Kaveh_666 myadytum_Kaveh_666





Powered by WebGozar

<