![]() |
![]() |
|
| مرا درديست اندر دل اگر گويم زبان سوزد، اگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد... |
|
نوشته هایم غمگینند ! و خودم غمگین تر از آنها ... دیگر حتی حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم ! توانش را نیز ... راستی ،اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود ، دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت ؟!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 5:30 توسط علی پزشکی |
|
|
حرف هایمان ناتمام ... تا آغاز می کنیم وقت رفتن است،
گویی همین دیروز بود که در گوشم خواندی : "هرگز فراموشم نکن " ای دریغ ، چقدر زود دیر می شود ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:30 توسط علی پزشکی |
|
![]() دیگر از یک لیوان نخواهیم نوشید،
من چه دلگیرم این روزها !
اکنون تو با خورشید زندگی می کنی
و ای کاش می دانستی در این لحظه :
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 3:50 توسط علی پزشکی |
|
![]() من مثل عاشقی با گل سرخ در دست نیامده ام ،
شعر من : صدای یک محکوم به مرگ است : مرگ تدریجی ...
از زندگیم چنان با تو خواهم گفت :
سی سال تمام :
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 2:47 توسط علی پزشکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر احساسات من در هنگام تنهاییم هست؛ من اینجا نه کسی رو محاکمه می کنم و نه دوست دارم کسی من رو محاکمه کنه ...! درضمن دوستانی که تمایل دارند از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند... شاد باشید و بدرود |
| پیوندها |
|
نیمه آشکار من ! پروفایل مدیر وبلاگ |
|
RSS
|