![]() |
![]() |
|
| يک دست جام باده و يک دست زلف يار ؛ رقصى چنین ميانه ميدانم آرزوست... |
|
بـــــــــــــــــاد همیشه یکسان خواهـد وزیــد اما نه برای تـو ... آن جا که تـو باشی بــاد همیشه بی قرار و نا بسامان است بـه فریــــاد بـدل می شود بـه سوز دل و هـیـاهــــو و گــــــــم می شـــود در خرمن بی کرانه گـیسوانـت ... (خالق شاهزاده کوچولو) Antoine De Saint - Exupery |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 15:0 توسط علی پزشکی |
|
|
لـبهـــایـت پر از رازهای جدیدی است که بـا بوســـه حـل میشود بـر لـب مــن ...
از لـبهـــایـت یـاس میچـیـنـم و بوسـههایت در دهـانــم طعم باران دارد و شـبـنــم ...
داغــم میکـنـد بوسـههایـت پــس هـیـزمـش را بـاز هـم بـیـشـتـــر کـن !!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17:0 توسط علی پزشکی |
|
|
گـیـریـم که سلام ! به فرض که حالت را بـپـرسـم سراغت را بگیرم ... یـا باز هم برایت شعر بگویــم و قابت کنم بر دیوار تـنهایـیـــم ...! چه فرقی می کند : وقتی آن گونه هستی ، که نباید باشی ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:30 توسط علی پزشکی |
|
|
بـا نـوازشـــت جرعه جرعه از جــام آرامـش می نوشـــم و بـا نـجـوای نـفـس هـایت خـاطرات تـلخ را به بــاد می سپـارم ... با مـوج بوسه هـایت قـلبـم بر رویا وخیال شناور می شود و درآتـشکده نــگاهـــت غــم هــایــم خاکستر می شوند ... دوست دارم از ته دل بخندم وبـگویــم من وتو یعنی : مـــای بی هم !!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:0 توسط علی پزشکی |
|
|
زیبا شــــده ای زیـبایی ای از آن دست که در شعرم پنهـان شـوی و رازت را تنها با تماس سر انگشتان با پوستت بتوان کشف کرد زیبا شــــده ای آن چنان که به شگـفـتم وامیداری ... می خواهم کاشف زیبایی سرزمینی باشم که زیبایی و نجابت در آن موج می زند ... زیبا شــــده ای آن چنان که می خواهم برای همیشه در شعرم بنشینی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط علی پزشکی |
|
|
خانـــوم ســـلام ! در کجای خاطـره هـايم پـنـهـان بـــودی ؟! که اينک پـيـــدا شـده ای چـشمـهايــت را خــوب مـی شـناسم با آن نگـاه تــنــد و زيــــبـــــا و مردمک هايی که حرف می زنـنـد با مـــن و مرا به کـوچه های جوانــی بـاز می گـردانــــــــنـــــــــد ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:17 توسط علی پزشکی |
|
|
دل را به يــاد می سپارم و نگاهــم را به بــــاد ... نه نوشتـن آرامــم می کـنـد نه حوصله خواندن دارم و نه یـاد تو آرامم میکـنـد ... هـمه را دور می ریــزم ! خـسـتــه ام ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:17 توسط علی پزشکی |
|
|
دیروز جــوجــه بـــود ! جیک جیک میکرد ... فقط جیک جیک ! اما امروز تـخم مرغ است : هی جلوی آینه خودش را رنگ میکـند ! تـا شاید کسی او را برای عـیـدی بردارد که فـقط سیـزده روز دوام میآورد ... - ســیـزده - بـــه در ...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:17 توسط علی پزشکی |
|
|
حالا تـو بزرگ شــده ای آن قــدر بـزرگ که دیــگر دست هیچ خیالی حتی به گرد پایـت نمی رســـد ... کجاست لـبهـایـت که شعرهای نخوانـــده بدل به بوسه شونـــد...؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 2:17 توسط علی پزشکی |
|
|
کلاغه دلش گرفته بود ... کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار ! از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!! بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ، قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ... يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن ! کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ... کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود . کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ... کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!! حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ... راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟! ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ... حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی ! ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟! دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... " دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ... پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون ! می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار ! پشت سرش يه زهر مار !!! حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ... نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ... اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه ! حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟! دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ، دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه ! کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ... صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ... دلش نگو ، يه تيکه خون ؛ پر از " برو ، پيشم نمون ... "
با سپاس از دوست خوبم Gevo که اجازه داد این مطلب رو تو وبلاگم بذارم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:17 توسط علی پزشکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود بر شما دوستان گرامی
وبلاگ خلوتگاه من فقط بیانگر احساسات من در هنگام تنهاییم هست؛ من اینجا نه کسی رو محاکمه می کنم و نه دوست دارم کسی من رو محاکمه کنه ...! درضمن دوستانی که تمایل دارند از به روز شدن وبلاگ باخبر بشوند نام و ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنند... شاد باشید و بدرود |
| پیوندها |
|
نیمه آشکار من ! پروفایل مدیر وبلاگ |
|
RSS
|